دلم پر است بر از لحظه های بارانی
پرم زگریه پر از گریه های طولانی
طلسم بغضم اگر بشکند زدلتنگی
شکسته دل ترم از ابرهای بارانی
بیا به دامنم ای اشک لحظه ای بنشین
مگر غبار دلم را دوباره بنشانی
بیا که چشم به راهت نشسته ام ای اشک
بیا که با تو شبم می شود چراغانی
شب است و خلوت و تنهایی و تلاطم ودرد
من و خیال تو وگریه های پنهانی
به روی شانه ی دل سر نهاده می گریم
به یاد نگاه تو و آن نگاه پایانی
مرا در آبی چشمان خود رها کردی
چگونه بگذرم از موج های طولانی
به وسعتی که ندارد کرانه٬یعنی عشق
عبور می کنم اما به سمت ویرانی
بیا که باز سر زلفت به هم گره خوردست
شب سیاه من وقصه ی پریشانی
تمام پنجره ها را گشوده ام بر صبح
بیا به خلوتم ای آفتاب روحانی
میان این همه گل های عشق پرورده
به برگ تازه ی گل های یاس می مانی
تو آرزوی منی با دلم هم احساسی
چرا برای دل من غزل نمی خوانی...

روز ها می گذرند لحظه ها از پی هم می تازند
وگذشت ایام,چون چروکی است که برچهره من می ماند
روزهامی گذرند , که سکوتی ممتد, برلبم می رقصد
قصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوت
بی صدامی میرند
روزها می گذرند , که به خود می گویم
گرکسی آمدوبرداشت زلب مهرسکوت
گرکسی آمدوگفت قطعه شعری بسرود
گرکسی آمدوازراه صفا دل ما را بربود
حرفهاخواهم زد , شعرها خواهم خواند
بهر هر خلق جهان , قصه ای خواهم ساخت
روزها می گذرند،که به خود می گویم
گرکسی آمدوبرزخم دلم , مرحمی تازه گذاشت
گرکسی آمدوبرروی دلم , طرحی ازخنده گذاشت
گرکسی آمدودرخاطرمن , نقشی ازخودانداخت
صدزبان بازکنم،قصه هاسازکنم
گره از ابروی هر غمزده ای درجهان بازکنم
من به خود می گویم
اگرآمدآن شخص !!!!!!
من به او خواهم گفت , آنچه درمحبس دل زندانی ست
من به او خواهم گفت , تاابددردل من مهمانی ست
ولی افسوس و دریغ
آمدی نقشی زخود در سر من افکندی
دل ربودی و به زیر قدمت افکندی
دیده دریا کردی،عقل شیدا کردی
طرح جاوید سکوت , توبه جای لبخند , برلبم افکندی
دل به امید دوا آمده بود
به جفا درد برآن زخم کهن افکندی
روزها می آیند
لحظه ها ازپی هم می تازند...
