تبليغاتX
هم نفس

...بیا تو این بارون غم ،چتر دلم باش ...

به خوابم نیا

من کودک نگاهم را

به تاریکی چشمانم پای بسته‌ام

که از پا‌به‌پای او دویدنم

به هوای صفای سبزه‌زاران نگاه تو

چند روزی‌است که دیگر

مایوس و خسته‌ام.

شب‌ها در آرزوی لای‌لایی نگاه گرم تو

من کودک نگاه خویش را خواب کرده‌ام،

تا که لحظه‌ای تمنای دست‌های خالی‌اش

نهان شود

تصویر لبخند دروغین تو را

در چهارچوب دنیای کودکانه‌اش

من قاب کرده‌ام.

به خوابم نیا

باور صادقانه کودکی بی‌گناه را

به بازی نگیر

من به هر بهانه‌ای که یافته‌ام

این کودک سرگشته و بی‌قرار را خام کرده‌ام

به خوابم نیا

من به بغض و اشک هرشبانه‌ام

رمیده کودک نگاه خویش را

رام کرده‌ام

به خوابم نیا...

 

از سادگی جنس خود می‌هراسم،

هرزمان که زمزمه آرام درونش

به خیال معجزه یافتن دگرگونه‌ای

به ترانه‌ای عاشقانه بدل می‌شود.

ترانه‌ای که صدباره در گلویش

به سردی و بغض خفته‌است

هنگامی که آن‌کس

که دگرگونه‌اش ‌پنداشته بود،

دروغ و ترس جاودانی جنس خود را

-چونان تمامی تجربه‌های تلخِ مکررِ فراموش شده-

به بی‌رحم‌ترین سکوتی که می‌شناخت

در گوشش فریاد کرده بود.

 






+تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:56 نويسنده لیلا |


به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
 و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
 و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
+تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:51 نويسنده لیلا |


بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده بخونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی چون در خانه ببستم ،
دگر از پای نشستم ،
گوئیا زلزله آمد ،
گوئیا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من ؟
که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل ،
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدائی ؟
نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم

+تاريخ شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:8 نويسنده لیلا |

من امشب غرق رویای تو خواهم شد

نجاتم را نمی خواهم

و دستی که مرا بیرون کشد از موج این رویا

من امشب مرگ می خواهم

الا ای همرهان سست پیمانم

ای آشناهای گمنامم

نه عشقی از دل پر رنگتان خواهم

نه چشمی که بسوزد در شب چشمان گریانم

سره پیمانه ی مستی که خمرش دائمی باشد

اگر آتش زند تندیس عمرم را

شرار شعله اش هم واقعی باشد

من امشب مرگ می خواهم

در آغوشی که  عشقی ملتهب دارد

من از مفهوم بودن نیز ترسانم

و این باران

که رندانه شبم را تیره تر سازد

اگر آن چراهایی که گفتم در نگاهی نیست

اگر آغوشه گرمی را نشانی نیست

گذاریدم همنچا بی خبر می رم

که دنیا را برایم اشتیافی نیست

سلامی از نگاه هیچ کس دیگرنمی خواهم

نه شبنم را نه باران را نه رویا را نمی خواهم

اگر بودن همین باشد

من امشب مرگ می خواهم

+تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:33 نويسنده لیلا |

انقده از صبح سیگار کشیدم دیگه نفسم بالا نمیاد

+تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:31 نويسنده لیلا |

دلم پر است بر از لحظه های بارانی

پرم زگریه پر از گریه های طولانی

طلسم بغضم اگر بشکند زدلتنگی

شکسته دل ترم از ابرهای بارانی

بیا به دامنم ای اشک لحظه ای بنشین

مگر غبار دلم را دوباره بنشانی

بیا که چشم به راهت نشسته ام ای اشک

بیا که با تو شبم می شود چراغانی

شب است و خلوت و تنهایی و تلاطم ودرد

من و خیال تو وگریه های پنهانی

به روی شانه ی دل سر نهاده می گریم

به یاد نگاه تو و آن نگاه پایانی

مرا در آبی چشمان خود رها کردی

چگونه بگذرم از موج های طولانی

به وسعتی که ندارد کرانه٬یعنی عشق

عبور می کنم اما به سمت ویرانی

بیا که باز سر زلفت به هم گره خوردست

شب سیاه من وقصه ی پریشانی

تمام پنجره ها را گشوده ام بر صبح

بیا به خلوتم ای آفتاب روحانی

میان این همه گل های عشق پرورده

به برگ تازه ی گل های یاس می مانی

تو آرزوی منی با دلم هم احساسی

چرا برای دل من غزل نمی خوانی...

 

روز ها می گذرند لحظه ها از پی هم می تازند
وگذشت ایام,چون چروکی است که برچهره من می ماند
روزهامی گذرند , که سکوتی ممتد, برلبم می رقصد
قصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوت
بی صدامی میرند
روزها می گذرند , که به خود می گویم
گرکسی آمدوبرداشت زلب مهرسکوت
گرکسی آمدوگفت قطعه شعری بسرود
گرکسی آمدوازراه صفا دل ما را بربود
حرفهاخواهم زد , شعرها خواهم خواند
بهر هر خلق جهان , قصه ای خواهم ساخت
روزها می گذرند،که به خود می گویم
گرکسی آمدوبرزخم دلم , مرحمی تازه گذاشت
گرکسی آمدوبرروی دلم , طرحی ازخنده گذاشت
گرکسی آمدودرخاطرمن , نقشی ازخودانداخت
صدزبان بازکنم،قصه هاسازکنم
گره از ابروی هر غمزده ای درجهان بازکنم
من به خود می گویم
اگرآمدآن شخص !!!!!!
من به او خواهم گفت , آنچه درمحبس دل زندانی ست
من به او خواهم گفت , تاابددردل من مهمانی ست
ولی افسوس و دریغ
آمدی نقشی زخود در سر من افکندی
دل ربودی و به زیر قدمت افکندی
دیده دریا کردی،عقل شیدا کردی
طرح جاوید سکوت , توبه جای لبخند , برلبم افکندی
دل به امید دوا آمده بود
به جفا درد برآن زخم کهن افکندی
روزها می آیند
لحظه ها ازپی هم می تازند...

http://www.gigaimage.com/images/wfsgdrhs117zlov9c86.jpg

+تاريخ جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:3 نويسنده لیلا |



وبلاگلم همدم تنهاییام که هر وقت دلم میگیره میام پیشت

تا این حد که امروز متوجه شدم  نمیدونستم آهنگت چقدر ادمو به گریه میندازه

1214728593ZENDEGII.jpg

سکوت کوچه های تاریک جانم گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

ببار ای ابر باران زا میان شعر های من

که بغض آشنای آسمانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد

+تاريخ جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:7 نويسنده لیلا |

کفش من خسته نشو مقصد همین دورو براس
کفش من غصه نخور خدا همیشه اون بالاس

کفش من خاکی شدی خوب میدونم ، مثل دلم
خسته و داغونو پارس ، آخه از کدوم بگم ؟

عمریه همنفسه هر چی سواره بی کسه
خودشو گول میزنه که شاید اون روز برسه

روزی که دنیا فقط پر از خوبی باشه و بس
روزی که کنده بشن از تو دلامون خارو خس

آره سراب نیست دلکم ، وجود داره چنین روزی
ولی تا رسیدنش باید همینجور بسوزی

کفش من ، هیچکسی ارزش تو رو نفهمیده
آخه هیچکس پاهاش از سنگریزه ها نرنجیده

کفش من باهام بمون حالا که اینجا بی کسم
لا اقل بمون باهام تا آخر این نفسم

کفش من قول بده تا وقتی که همراه منی
خودت و نذاری هیچوقت رو دل هیچ آدمی

+تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:22 نويسنده لیلا |


 

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمیکنم

افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد تست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را
+تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:56 نويسنده لیلا |

از شراب تا سراب


من بودم و شب و شراب
تنهایی و دل خراب
سکوت یک شب غمین
شراره های پر شرر
نفس نفس نقش زمین
سکون یک لحظه ی درد
آب شدن قطعه ی یخ
جهنم زمونه رو
برام می کرد
چه سرد و سرد
تن به صلابه ی ما
کشیده روبروی هم
آتش اولین نگاه
در طی لرزش سکون
لبهای سرخ دخترک
چراغ قرمز شگون
مستی لحظه های من
خاموشی در ترانه داد
ترانه های تلخ ما
غم رو به لرزه وا میداد
وقتی صدای داد باد
با رقص پرده ی اتاق
ما رو به هم وا می گذاشت
حرارت سرد شراب
تو دل ما گرمایی داشت
بستن خون رو گونه ها
چشم خمار از گناه
لذت بی وقفه ی ما
جنجال داغ بوسه بود
نوشیدن هستی هم
افطار یک عمر روزه بود
لمس کردن تیغ چشات
چشیدن زهر لبات
لرزش اوج توی صدات
برام همیشه تازه بود
امشب شراب تلخ من
برای کنار تو بودن
اندازه ی اندازه بود
من بودم و شب و شراب
تنهایی و دل خراب
رفع عطش های دلم
مثل همیشه از سراب

+تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:6 نويسنده لیلا |