چه زود..... دلخوشی هایمان .... خاطره شد!.... امید را ...... بگو.... کجا کاشتیم..... که سبز نشد
پ.ن:یک روز - که شاید دور باشد- یک روز - که شاید نزدیک- باور میکنم که دنیا هیچوقت شبیه عاشقانههای من نیست
وبه کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم.. نمی دانـم چـرا چندیـســت بی وقفه دلـم در بارگاه سینه می لـــرزد چه حالی در میان چشم من پیداست که پیش روی من آیینه می لرزد نمی دانم چرا چندیست دستانم پر از سرمای سوزان زمستانیست نمی دانم چرا ژرفای احساسم پر از اندوه و حسرت های پنهانیست به شب ها خواب بر چشمم نمی بارد و تا صبح از شرار غصه می سوزم نگاه اشک ریز و غرق رازم را به چشم ساکت دیوار می دوزم مرا ای کوچه های سرد در یابید منم خاکستری در پیشگاه باد منم افسانه ای از ذهن ها رفته منم ته مانده خاموش یک فریاد پ.ن:دلتنگی برای من تمامی ندارد نمیدانم در کدامین واژه پنهانم پ.ن:دوستت دارم... بعضی وقت ها روزگار؛ پ.ن:من پذیرفتم که عشق افسانه است وقتی دو عاشق از هم جدا میشن من تو را بیشتر از غرورم دوست داشتم زخمی به دلم مانده ... پ.ن:حرمت نان از قلب بیشتر است می ترسم از نبودنت روزی،
خدایا این همان یار خلق نشده من است... نگاهم که سیاه شد بر سپیده ی برفی جاده، من ماندم و چرخش خلاف جهت عقربه ها و مرثیه ی نیامدنت! آفتاب به گیاهی حرارت می دهد خسته ام، خسته ام… من در بی زمانی بزرگ شدم،اکنون روزهای کودکیم گم شده اند
واسه بودنت و بغل کردنت
اینکه سرم رو بذارم روي شونه ات و دستات رو فرو کني لاي موهام
و بگي: ماله خودمي ... 
قصه ی من
اینجا...
... تمام شد
یکی...
بود و نبود مرا با خود برد... 
دلتنگ تر از همه دلتنگی ها
گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم
باختن ها را ، صدای شکستن ها رانمیدانم
من کدام امید را نا امید کردم...
کدام خواهش را نشنیدم...
پ.ن:من به اندازه ی چشمان توغمگین ماندم…
و به اندازه ی هر برق نگاهت نگران
تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان

فرقی هم ندارد
جز در مقیاس اندازه و نوع
وقتی هستی یک جور
و وقتی نیستی هم ... کمی بیشتر
من همیشه دلتنگم
نمیدانم در كدامین خانه مهمانم
تبم سرد و لبم سرد و شبم سرد
که گویی دانه برف زمستانم
تمام درد من درد جدایی است
همه با من ولی تنهام اینجا
از صدای ناله هایم گرفتم سرسام اینجا
در آن روزی که قلبم خودکشی کرد
غمم در دوری لبخند خوشی کرد
همانجا بازی مرگ را بردم
یه گوشه خسته و تنها مردم
یک کلمه است با دنیـایی از مسـولیت
گفـتنش هنر نیست
مسولیت پذیـریش هنر است..
یک طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،
بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.
زمانه ایست که خیلی خیلی ، چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم شاید فراموشت کنم
میروم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن
چون به قلب همدیگه زخم زدن
نمیتونن دشمن همدیگه باشن
چون زمانی عاشق بودن
تنها میتونن آشنا ترین غریبه برای همدیگه باشن
و تو ....
غرورت را بیشتر از من
حالا اما ....
بگذریم
نه چیزی از غرور تو مانده
نه از دوست داشتن من ...
تا کجا باید برد
کوله باری را به نام زندگی
که درونش آرزوها هم گدایی می کنند
تا کجا باید گریخت
از حضور سردِ مرگ
از هجوم وحشت ودلواپسی
از شبیخون حماقت در هوس
تا به کی باید شنید
یک ترانه را ز جنس خاطره
از هزاران فرسخ احساس گناه
از هزاران فاصله تکرار ِغم
تا به کی باید ببینم
این همه دلخستگی را
وبمانم همچنان پا برجا
تا به کی ...

دلت را قرض میدهی؟
امشبم را مرحم باشد ...
انرا می بوسند این را میشکنند...
و از بودنت بیشتر!
نداشتن تو ویرانم میكند
و داشتنت متوقفم
وقتی نیستی كسی را نمی خواهم
و وقتی هستی تو را می خواهم
رنگهایم بی تو سیاه است و در كنارت خاكستری ام
خداحافظی ات به جنونم می كشاند
و سلامت به پریشانیم
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار
بی تو خسته ام و با تو در فرار
در خیال من بمان
از كنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت
نه ماه بودم، نه خورشيد...
اما هيچ دلي سراغ مرا از آسمان تنهايي اش نگرفت
گويي ابرها هيچ اند
و فقط ابرند و بايد ببارند...
و تنها باريدم...
خسته ام...
خسته از باريدن و تمام نشدن
خسته از بودن و نبودن...
اما بايد رفت
آنكه رفت ، رسيد
پس بايد رفت و رسيد...
جــــــایی،
سرانجـــــــــام
به هــــــم خواهیـــــــــم رسید....
بویدمش
بوسـیدمش . . .


که سر از خاک بیرون آورده باشد
دفتر سرنوشت را ورق بزنند
خاطراتت را پاک کنند
و در پايانش بنويسند قسمت نبود . . .

پر از عشق و عادت بدون حسادت دلم تنگته
گله بی گلایه، بدون کنایه دلم تنگته
پر از فکر رنگی، یه جور قشنگی دلم تنگته
تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و، همه دل پَریشَن
دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت، که کهنه نمیشن
دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن
یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن
منِ دل شکسته با این فکر خسته، دلم تنگته
با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک دلم تنگته
ببین که چه ساده بدون اراده، دلم تنگته
مثل این ترانه چه قدر عاشقانه، دلم تنگته – دلم تنگته
یه شب شد هزار شب، که دلغنچه ی ما قرار بوده وا شه
تو نیستی که دنیا به سازم نرقصه، به کامم نباشه
چه قدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری
کجا کی کدوم روز، منو با تمام دلت می پذیری
منِ دل شکسته با این فکر خسته، دلم تنگته
با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک دلم تنگته
ببین که چه ساده بدون اراده، دلم تنگته
مثل این ترانه چه قدر عاشقانه، دلم تنگته – دلم تنگته
خسته ام دیگر ازین فریاد ها
خسته از بی مهری و بی دادها
خسته از دلبستگی و یاد ها
خسته از شیرین و از فرهاد ها
خسته ام از این همه دیوانگی
خسته از نادانی فرزانگی
خسته از این دشمنان خانگی
خسته ام ازین همه بیگانگی
خسته ام از گردش چرخِ فلک
خسته از تنهایی و شب های تک
خسته از ایمانم و تردید و شک
خسته از دیو و دَد و دوزو کلک
خسته ام دیگر ازین آوارها
خسته از سنگینی دیوارها
خسته از ظلم و بد و آزارها
خسته از بی یاری بیمارها
خسته ام از تابش مهر و قمر
خسته از نامردمی های بشر
خسته از بی فطرتان بی هنر
خسته ام از خستگی ها، بیشتر…
یعنی ما با هم...
چقدر برای تموم شدن دنیا بی تابم ....
دلم آغوش ممنوعه ای را میخواهد
که تنها شرعی بودنش را
من میدانم
و تو
و دلم...
هنوز هم هر آن خاطراتت را به یاد می آورم
کمی زود رنج هستم به همین خاطر قسمتی از وجودم همیشه غمناک است
هنوز هر کدام به صورت مستقل زخم هایم هستید
دریایم مواج است به همین خاطر
ساحلم کمی سوت و کور است
یک بار میسوزم یک بار خاموش میشوم،یک بار میگریم و یک بار میخندم
شادی هایم تماما قبضه شد(به یغما رفت)
مثل کوه و دریا من هم درد و رنج ها دارم،شاهدم ترانه هایم هستند
تا کی به زندگی چشم امید ببندم
همین که می آیم گل هایم را شکفته کنم پاییز پشت در انتظارم را میکشد(تباه شدن امیدها)
بسیار زود سرنوشت را شناختم و بسیار زود طعم آن را چشیدم
| Design By : Pichak |


