به نظرم مي آيد که چشمان تو را قبلا يک جايي ديده ام و آنها را مي شناسم
اجازه بده که هر طور که مي خواهم چشمانت را به تصوير بکشم براي چه از من خجالت مي کشي
احساس می کنم که تو همیشه همراه با من هستی و تمام عمرم را با من زندگی کرده ای
و تو را با همین چهره ای که داری از مدت ها پیش در اعماق وجودم مشاهده کرده ام
سالهای طولانی است که تو را در رویاهایم می بینم
و تو را صدا می زنم تا من را به آغوش خود ببری
چه شب هایی که بین مرگ و زندگی دست و پا می زدم
و منتظر تو بودم تا به وجود من روحی تازه ببخشی
دلم برایت تنگ شده است , دلم برایت تنگ شده است
سالهای دوری و جدايي تو در برابر چشمانم قرار دارد
چه شب هایی که طعم مرگ را چشیدم
و در انتظار تو بودم تا وجود من را از نو زنده کنی
ای زیباترین هدیه ای که روزگار به من بخشید
ای ماه شب های تاریک من ,تو را به چه چیزی می توانم تشبیه کنم
به خدا سوگند که دنیا در برابر چشمانم جور دیگری شد
زمانی که هوای عشق تو را دیدم در یک ثانیه در هوای عشق تو غرق شدم
من کلمه ی دوستت دارم را خواهم گفت ولیکن آرزو دارم قبل از اینکه این کلمه را بر زبان بیاورم
به آغوش من بیایی و ما هر دو با هم به یکدیگر بگوییم دوستت دارم

عمرمن درحال سپری شدن می باشد درحالیکه تو در کنارم هستی
قلب من در حال سوختن در مهربانی می باشد
وجود من می گوید که او با ارزشترین معشوق می باشد
و روزگار از مدتها پیش این عشق را برای ما رقم زده است
نه نرو
اگر که تو بروی وجود من نیز خواهد رفت
ای وای ای وای
ای وای آه و وای
عشق تو خواب را از چشمانم ربوده است
وجود تو باعث روشنایی شب های من شده است
دوری تو باعث دیوانگی من می شود
و در کنار تو بودن زندگی را برای من رنگین می کند
تمام روزها و شب های من در دلتنگی برای تو سپری می شوند
و هیچ روز و شبی را نتوانستم آسوده به سرکنم
قلبم پر شراره ترین آتش عشق را خواهد چشید
اگر که عشقت من را ترک کند

آن کسی که وجودش را احساس می کنم
و قلبم در حسرت دیدار او می باشد
آن کسی که به خاطر او زندگی خویش را باختم
آن کسی که من باعث فراموشی تلخی زندگیش گشتم
آن کسی که من او را در قلبم جای دادم
چرا قلبم را ترک کرد چرا
قلبی که عاشق اوست
و یک عمر به همراه او زندگی کرد
و هیچ وقت نمی تواند او را فراموش کند نه
آن کسی که
من باعث فراموشی دردهایش شدم و شادی را به زندگی او بخشیدم
پروردگار او را ببخشد که چرا اینچنین باعث آزار من می شود
او را نازنین خواندم و تمام فکرم را از آن خود کرد
و تمامی این شبها گواهی بر حرفهای من می باشند
آن کسیکه
من عشقم را به آموختم و قلبم را به او بخشیدم
نمی توانم احساساتم را از او پنهان کنم
حتی زمانیکه با من سنگدل است و من را آزار می دهد نیز در حال سوختن در عشقش می باشم
و در مهربانی که درسخنانش وجود دارد و درنگاه هایش ذوب می شوم


او برروی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد!! یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد!!


دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید.
آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان
تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم
زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و
خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک
شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک
گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک
و خـــلوت
. خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه
ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند
.دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی
گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم
نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این
صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا
میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه
کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به
بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از
صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از
دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ
.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال
است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب
میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد
قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.
پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی
دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر
ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس
گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم
مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار
خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون
شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع
نقیضین محــال است
.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم
میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط
موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک
چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از
دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی
بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من
هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند
.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی
میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم
.خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم.
خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد
دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و
قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ
آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.



امروز دریا موج را به مهمانی ساحل برد،
و به من صداقت آموخت.
امروز زمزمه ی شیرین جویبار، تشنگی گل را تفسیر کرد،
و به من راز محبت آموخت.
درخت سایه ی سبزش را به جنگلها سپرد،
و به من کلید امانت سپرد.
ابری سفید، نرم و آهسته، شکل گرفت و بالا رفت،
قله ی کوه را در آغوش گرفت،
و به من " استقامت " آموخت.
غنچه از صدای نوازش صبح بیدار شد و خندید،
و من رنگ امید را دیدم.
در آشیانه ی کو چک گنجشک، جوجه ای در آرزوی پرواز،
خطر را تجربه کرد و اوج گرفت،
و به من قدرت " ایمان " آمو خت.
پروانه پیله ی تاریکش را شکا فت،
با غرور بال گشود،
و به من" تولدی" دوباره آموخت.
دستان ما پنجره های دوستی را گشوده اند،







Millions Of Thinks Are Running On Her Mind
ميليون ها فكر داره از ذهنش ميگذره
==============================================
She Is Thinking Deeply
عميقا در حال فكر كردنه
==============================================
When A GIRL Looks At You With Eyes Full Of Questions
She Is Wondering How Long You Will Be Around
ميخواد بدونه كه تا كي دورو برش خواهي موند
==============================================
She Is Not At All Fine
اونقدر ها هم حالش خوب نيست
==============================================
She Is Wondering Why You Are Lying
توي اين مونده كه چرا دارين دروغ ميگين
She Is Wishing For You To Be Hers Forever
داره ارزو ميكنه كه براي هميشه ماله اون باشين
She Is Seeking For Your Attention
دنباله اينه كه بهش توجه كنين
She Wants Yoy Reply At Least Once
دلش ميخواد كه حد اقل يكيش رو جواب بدين
When A GIRL Says I Love U
She Means It
واقعا دوستون داره
She Has Made Up Her Mind That You Are Her Future
توي ذهنش شما رو اينده خودش قرار داده
In This World Can Miss You More Than Her .... NO ONE
هيچ كسه ديگه توي اين دنيا بيشتر از اون دلش براي شما تنگ نميشه ..... هيچكس








