|
...بیا تو این بارون غم ،چتر دلم باش ...
|
به خوابم نیا
من کودک نگاهم را
به تاریکی چشمانم پای بستهام
که از پابهپای او دویدنم
به هوای صفای سبزهزاران نگاه تو
چند روزیاست که دیگر
مایوس و خستهام.
شبها در آرزوی لایلایی نگاه گرم تو
من کودک نگاه خویش را خواب کردهام،
تا که لحظهای تمنای دستهای خالیاش
نهان شود
تصویر لبخند دروغین تو را
در چهارچوب دنیای کودکانهاش
من قاب کردهام.
به خوابم نیا
باور صادقانه کودکی بیگناه را
به بازی نگیر
من به هر بهانهای که یافتهام
این کودک سرگشته و بیقرار را خام کردهام
به خوابم نیا
من به بغض و اشک هرشبانهام
رمیده کودک نگاه خویش را
رام کردهام
به خوابم نیا...












از سادگی جنس خود میهراسم،
هرزمان که زمزمه آرام درونش
به خیال معجزه یافتن دگرگونهای
به ترانهای عاشقانه بدل میشود.
ترانهای که صدباره در گلویش
به سردی و بغض خفتهاست
هنگامی که آنکس
که دگرگونهاش پنداشته بود،
دروغ و ترس جاودانی جنس خود را
-چونان تمامی تجربههای تلخِ مکررِ فراموش شده-
به بیرحمترین سکوتی که میشناخت
در گوشش فریاد کرده بود.
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده بخونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی چون در خانه ببستم ،
دگر از پای نشستم ،
گوئیا زلزله آمد ،
گوئیا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من ؟
که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل ،
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدائی ؟
نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم
من امشب غرق رویای تو خواهم شد
نجاتم را نمی خواهم
و دستی که مرا بیرون کشد از موج این رویا
من امشب مرگ می خواهم
الا ای همرهان سست پیمانم
ای آشناهای گمنامم
نه عشقی از دل پر رنگتان خواهم
نه چشمی که بسوزد در شب چشمان گریانم
سره پیمانه ی مستی که خمرش دائمی باشد
اگر آتش زند تندیس عمرم را
شرار شعله اش هم واقعی باشد
من امشب مرگ می خواهم
در آغوشی که عشقی ملتهب دارد
من از مفهوم بودن نیز ترسانم
و این باران
که رندانه شبم را تیره تر سازد
اگر آن چراهایی که گفتم در نگاهی نیست
اگر آغوشه گرمی را نشانی نیست
گذاریدم همنچا بی خبر می رم
که دنیا را برایم اشتیافی نیست
سلامی از نگاه هیچ کس دیگرنمی خواهم
نه شبنم را نه باران را نه رویا را نمی خواهم
اگر بودن همین باشد
من امشب مرگ می خواهم
انقده از صبح سیگار کشیدم دیگه نفسم بالا نمیاد

دلم پر است بر از لحظه های بارانی
پرم زگریه پر از گریه های طولانی
طلسم بغضم اگر بشکند زدلتنگی
شکسته دل ترم از ابرهای بارانی
بیا به دامنم ای اشک لحظه ای بنشین
مگر غبار دلم را دوباره بنشانی
بیا که چشم به راهت نشسته ام ای اشک
بیا که با تو شبم می شود چراغانی
شب است و خلوت و تنهایی و تلاطم ودرد
من و خیال تو وگریه های پنهانی
به روی شانه ی دل سر نهاده می گریم
به یاد نگاه تو و آن نگاه پایانی
مرا در آبی چشمان خود رها کردی
چگونه بگذرم از موج های طولانی
به وسعتی که ندارد کرانه٬یعنی عشق
عبور می کنم اما به سمت ویرانی
بیا که باز سر زلفت به هم گره خوردست
شب سیاه من وقصه ی پریشانی
تمام پنجره ها را گشوده ام بر صبح
بیا به خلوتم ای آفتاب روحانی
میان این همه گل های عشق پرورده
به برگ تازه ی گل های یاس می مانی
تو آرزوی منی با دلم هم احساسی
چرا برای دل من غزل نمی خوانی...

روز ها می گذرند لحظه ها از پی هم می تازند
وگذشت ایام,چون چروکی است که برچهره من می ماند
روزهامی گذرند , که سکوتی ممتد, برلبم می رقصد
قصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوت
بی صدامی میرند
روزها می گذرند , که به خود می گویم
گرکسی آمدوبرداشت زلب مهرسکوت
گرکسی آمدوگفت قطعه شعری بسرود
گرکسی آمدوازراه صفا دل ما را بربود
حرفهاخواهم زد , شعرها خواهم خواند
بهر هر خلق جهان , قصه ای خواهم ساخت
روزها می گذرند،که به خود می گویم
گرکسی آمدوبرزخم دلم , مرحمی تازه گذاشت
گرکسی آمدوبرروی دلم , طرحی ازخنده گذاشت
گرکسی آمدودرخاطرمن , نقشی ازخودانداخت
صدزبان بازکنم،قصه هاسازکنم
گره از ابروی هر غمزده ای درجهان بازکنم
من به خود می گویم
اگرآمدآن شخص !!!!!!
من به او خواهم گفت , آنچه درمحبس دل زندانی ست
من به او خواهم گفت , تاابددردل من مهمانی ست
ولی افسوس و دریغ
آمدی نقشی زخود در سر من افکندی
دل ربودی و به زیر قدمت افکندی
دیده دریا کردی،عقل شیدا کردی
طرح جاوید سکوت , توبه جای لبخند , برلبم افکندی
دل به امید دوا آمده بود
به جفا درد برآن زخم کهن افکندی
روزها می آیند
لحظه ها ازپی هم می تازند...

وبلاگلم همدم تنهاییام که هر وقت دلم میگیره میام پیشت
تا این حد که امروز متوجه شدم نمیدونستم آهنگت چقدر ادمو به گریه میندازه

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد
ببار ای ابر باران زا میان شعر های من
که بغض آشنای آسمانم گریه می خواهد
چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی
که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد
کفش من خسته نشو مقصد همین دورو براس
کفش من غصه نخور خدا همیشه اون بالاس
کفش من خاکی شدی خوب میدونم ، مثل دلم
خسته و داغونو پارس ، آخه از کدوم بگم ؟
عمریه همنفسه هر چی سواره بی کسه
خودشو گول میزنه که شاید اون روز برسه
روزی که دنیا فقط پر از خوبی باشه و بس
روزی که کنده بشن از تو دلامون خارو خس
آره سراب نیست دلکم ، وجود داره چنین روزی
ولی تا رسیدنش باید همینجور بسوزی
کفش من ، هیچکسی ارزش تو رو نفهمیده
آخه هیچکس پاهاش از سنگریزه ها نرنجیده
کفش من باهام بمون حالا که اینجا بی کسم
لا اقل بمون باهام تا آخر این نفسم
کفش من قول بده تا وقتی که همراه منی
خودت و نذاری هیچوقت رو دل هیچ آدمی
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم
من بودم و شب و شراب …
تنهایی و دل خراب …
سکوت یک شب غمین …
شراره های پر شرر
نفس نفس نقش زمین
سکون یک لحظه ی درد
آب شدن قطعه ی یخ
جهنم زمونه رو
برام می کرد
چه سرد و سرد
تن به صلابه ی ما
کشیده روبروی هم
آتش اولین نگاه
در طی لرزش سکون
لبهای سرخ دخترک
چراغ قرمز شگون
مستی لحظه های من
خاموشی در ترانه داد
ترانه های تلخ ما
غم رو به لرزه وا میداد
وقتی صدای داد باد
با رقص پرده ی اتاق
ما رو به هم وا می گذاشت
حرارت سرد شراب
تو دل ما گرمایی داشت
بستن خون رو گونه ها
چشم خمار از گناه
لذت بی وقفه ی ما
جنجال داغ بوسه بود
نوشیدن هستی هم
افطار یک عمر روزه بود
لمس کردن تیغ چشات
چشیدن زهر لبات
لرزش اوج توی صدات
برام همیشه تازه بود
امشب شراب تلخ من
برای کنار تو بودن
اندازه ی اندازه بود
من بودم و شب و شراب
تنهایی و دل خراب
رفع عطش های دلم
مثل همیشه از سراب